مسخ

مسخ

وقتی به یک مرد مبتلا شدم

وقتی به یک مرد مبتلا شدم

خرده فلسفه (داستان بلند)

نویسنده / مولف: 
بهرام باقری ( کالم )
قطع کتاب: 
رقعی
سال انتشار : 
۱۳۹۸
ریال,۱۹۰,۰۰۰

وضعیت: موجود

-+

داستانی عالی برای آنان که به دنبال معنای زندگی هستند.

برشی از کتاب خرده فلسفه

بیاین ساده‌تر نگاه کنیم... عشق دوس داشتن خیلی زیاده، به حدی که گاهی عاشق حاضر میشه به خاطر معشوق جونش رو هم فدا کنه!

امانوئل حرف کتی را قطع کرد و گفت:

وایسا...! جونش رو فدا کنه؟! این چیزیه که من توی زندگیم راجع به عشق های شدید زیاد شنیدم ولی درک نمی‌کنم که کسی جونش رو به خاطر عشقش به اصطلاح فدا می‌کنه چطور می‌تونه به معشوقش امیدوار باقی بمونه؟ دیگه وجود نداره که امیدوار باشه و البته دیگه وجود نداره که بخواد از عشقش لذت ببره یا اونو به دست بیاره حتی.

بهمن دخالت کرد و گفت:

نمی‌خوام و البته احتمالاً نمی‌تونم نظرتو رو در رابطه با زندگی بعد از مرگ عوض کنم. امشبم زمانی واسه این کار نیست ولی چیزی که تو میگی با تصور من از عشق متفاوته. من عشق رو مقدس‌تر از این می‌دونم که در قبال ورزیدنش چیزی طلب بشه... مثلاً به قول تو لذتی طلب بشه. در ضمن عاشق بودن مطمئنم که با به دست آوردن معشوق یعنی مالکیت معشوق هیچ ارتباطی نداره.

 

برشی دیگر

این جوری که تو تعریف کردی آدم مطمئن میشه طرف قاتله. آخه تو از کجا می‌دونی؟

النا خیلی عجیب و غریب پاسخ داد:

من خیلی چیزا می‌دونم!

سپس با لحنی عادی‌تر ادامه داد:

و خیلی چیزا دیدم!

بهمن که کنجکاو شده بود گفت:

چرا ان‌قدر مرموز؟ مگه چی دیدی؟

ترس بر چهره ی النا سایه انداخت و گفت:

همین که من دیدم خودش باعث شده جونم در خطر باشه. می‌دونی که اگه اطلاعات داشته باشی مهم میشی! از شانس بدم من واسه یه قاتل مهم شدم. بهمن لازم نیست تو هم بدونی. نمی‌دونم اون لعنتی از کجا فهمیده دیدمش چون مطمئنم اون لحظه منو ندید. خطرناکه برات اگه تو هم بفهمی...

بهمن که دهانش باز مانده بود گفت:

آروم باش ببینم یه لحظه... چی داری میگی؟ چی دیدی النا؟ بگو...

نترس...

النا آب دهانش را قورت داد و گفت:

تعریف تصویر قاتل رو که یه قمه دستش بوده و ازش خون می‌چکیده رو که شنیدی؟

ـ خب آره...

ـ من اونو تعریف کردم چون دیدم به چشم خودم!

ـ چی؟ کِی؟

ـ هفته ی پیش... سعی کردم از ذهنم پاکش کنم و قضیه رو جدی نگیرم ولی همون شبی که واسه بحث میومدم خونه‌ی تو تعقیبم کرد. مطمئنم خودش بود. چون خیابون شلوغ بود خیلی نزدیک نمی‌شد. نزدیکای خونه‌ی تو از اونور خیابون اومد اینور که من بودم. خیلی ترسیدم... خیلی بهم نزدیک بود... با این که اون موقع این ماجرای قتل مطرح نبود ولی حس بدی داشتم نسبت بهش... همش فکر می‌کردم یه اتفاق بدی می‌افته. آخرش هم وقتی فاصله‌ش باهام کمتر از نیم‌متر بود توی یه کوچه پیچید. بهمن ان‌قدر نزدیک بود که صدای نفس‌هاشو شنیدم.

 

جهت ارتباط با نویسنده می توانید به صفحه‌ی رسمی اینستاگرام ایشان به آدرس www.instageram.com/Bahram_calm  مراجعه کنید.

دیدگاه خود را بنویسید

خدمات انتشارات گیوا